نگاه می کنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را
"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"
و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را
چراغ قرمز و من محو گل فروشی که
حراج کرده غم و رنج های انسان را
کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست
بلند کرده کسی لای لای شیطان را
چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد
چقدر آه کشیدم شهید چمران را
ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی...
گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را
غروب می شود و بغض ها گلوگیرند
پیاده می روم این آخرین خیابان را...
عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه
نگاه می کند از پشت شیشه باران را
دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست
و چای می خورم و حسرت خراسان را
سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز
و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را
عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق
به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را
سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم
همین که چند صباحی غروب تهران را...
صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس
نگاه می کنم از پنجره بیابان را
نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...
چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است
چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را
نسیم از طرف مشهد الرضاست...ولی
نگاه کن! حرم سرور شهیدان را ...
***حسن بیاتانی***
نویسنده روایت شهید حسن... در دوشنبه 91/3/8 |
نظر
(خاطره ای از سرلشکر خلبان عباس بابایی)
از وقتی که به یاد دارم ، شخصی مغرور و بی بند و بار بودم . از ابتدای ورودم به خدمت نیروی هوایی ، سرپیچی کردن از دستورات ، بخشی از وجودم شده بود .
بگونه ای که پس از بیست سال خدمت ، فقط یک بار ترفیع درجه گرفته بودم .
خلاصه به هیچ صراطی مستقیم نبودم . زمانی که « بابایی » فرمانده پایگاه هوایی اصفهان بود ، یک روز بعد از ظهر مست و لایعقل ، تلو تلو خوران به طرف خانه می رفتم که ناگهان بابایی و محافظش را در مقابلم دیدم . با خودم گفتم کارم ساخته است .

او ایستاد و احوال پرسی کرد ؛ ولی حرفی نزد .
آن شب را تا صبح به خود پیچیدم و عاقبت تحمل نکردم و فردای آن روز ، پیش او رفتم و گفتم :
آمده ام که معذرت خواهی کنم . او گفت : مهم نیست . من گفتم : آخر با اینکه دیروز مشروب خورده بودم و شما با آن وضع مرا دیدید ، چیزی نگفتید .
بابایی حرف مرا قطع کرد و گفت :
برادر عزیز ! چیزی نگو . من علاقه ای ندارم راجع به کاری که کرده ای حرفی بزنی .
می دانی اگر مرتکب گناهی شوی و پس از ارتکاب ، آن را به دیگران بگویی ، مرتکب گناه بزرگتری شده ای ؟
تو پیش خدای خودت مسئولی . من که هستم که از عملت پیش من اظهار شرمساری می کنی ؟
اگر حقیقتاً از کردة خود پشیمانی ، با خداوند عهد کن که از این پس عملت را اصلاح کنی .
دیگر چیزی برای گفتن نداشتم . از آنجا که خارج شدم ، احساس کردم از نو متولد شده ام .
آن ملاقات کوتاه ، آتشی بر جانم انداخت که از آن روز به بعد سرنوشت مرا تغییر داد .
من از همانجا ، یک آدم دیگری شدم .
نویسنده روایت شهید حسن... در شنبه 91/3/6 |
نظر
کجاست عشق که با اشتباه، خوش باشیم
شبیه شعله به عمر تباه، خوش باشیم
کجاست برق که مانند ابر های بهار
به سر کشیدن یک جرعه آه، خوش باشیم
کجاست باد که مثل درخت های خزان
به دست خشک و سر بی کلاه، خوش باشیم
خیال برکه ی ما را به هم بریز! ای سنگ!
که ما چقدر به رویای ماه، خوش باشیم
که ما چقدر به جبر زمان برنده شویم؟
بیا به باختنی دلبخواه، خوش باشیم
بیا که در تب این راه های بی مقصد
شبیه قله ی "نا سر به راه" خوش باشم
نماز صبح به خفتن قضا نخواهد شد
اگر که تا به سحر با گناه، خوش باشیم
گناه به ؛ که سر سفره های "الا الله"
به نیم زمزمه ی "لا اله" خوش باشیم
***رضا شیبانی اصل***
نویسنده روایت شهید حسن... در شنبه 91/3/6 |
نظر
مرحوم آیت الله میرزا محمد حسن نائینی (ره) در دوران جنگ جهانی اول و اشغال ایران توسط قوای انگلیس و روس خیلی نگران بودند از این که کشور دوستداران امام زمان (ع) از بین برود و سقوط کند. شبی به امام عصر (ع) متوسل می شود و در خواب می بیند دیواری است به شکل نقشه ایران که شکست برداشته و خم شده است و در زیر این دیوار تعدادی زن و بچه نشسته اند و دیوار دارد روی سر آنها خراب می شود. مرحوم نائینی چون این صحنه را می بیند بسیار نگران می شود و فریاد می زند: «خدایا، این وضع به کجا خواهد انجامید؟» در همین حال می بیند حضرت ولی عصر (ع) تشریف آوردند و با دست مبارکشان دیوار را که در حال افتادن بود گرفتند و بلند کردند و دوباره سر جایش قرار دادند و فرمودند: «اینجا (ایران شیعه)، خانه ما است. می شکند، خم می شود، خطر است ولی ما نمی گذاریم سقوط کند ما نگهش می داریم.»(ملاقات با امام عصر (عج) ، ص 137)

نویسنده روایت شهید حسن... در جمعه 91/3/5 |
نظر
امام زمام (عج) در توقیعی می فرمایند:
«تقوا پیشه کنید، تسلیم ما باشید و کار را به ما واگذارید که بر ماست شما را از سرچشمه سیراب بیرون آوریم چنانکه بردن شما به سرچشمه از سوی ما بود ... به سمت راست میل نکنید و به سوی چپ نیز منحرف نشوید.» 1

توجه به آن حضرت همراه با محبت
امام زمان (ع) در توقیع شریفی خطاب به شیعیان می فرمایند: «توجه خود را همراه با محبت و دوستی به سوی ما قرار دهید و در مسیر دستورات روشن و قطعی دین حرکت کنید که همانا من برای شما خیرخواهی می کنم و خداوند گواه است بر من و شما و اگر نبود علاقه ما به نیکو بودن شما و رحمت و مهربانیمان بر شما، به سخن گفتن با شما نمی پرداختیم.2
(1) بحارالانوار ، ج 52 ، ص179
(2) بحارالانوار ، ج53، ص179
نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/4 |
نظر
نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/4 |
نظر
آیاکه شود باز ببینم وطنم را
آرام کنم سینه ی پر از محنم را
دلتنگ مناجات سحر های بقیعم
بامادر غمدیده بگویم سخنم را
از سوز عطش تار شده راه نگاهم
آخرچه کنم؟ لرزش دست و بدنم را
آتش زده بر جان و دلم صوت حزینی
سخت است تماشا کنم اشک حسنم را
آن روز که در گوشه ویرانه نشستم
لرزاند،غم عمه ی سادات تنم را
من کشته ی بی حرمتی بزم شرابم
با آنکه نبسته لب چوبی دهنم را
آن روز که آمد به میان حرف کنیزی....
سخت است که تفسیر نمایم سخنم را
ناموس خدا ، خیره سری ، چشم حرامی
سربسته گذارید بلای کهنم را
در این دم آخر به خدا یاد حسینم
زیرسرم آماده نهادم کفنم را
تشییع تن سالم من کار ندارد
غارت ننموده است کسی پیرهنم را
***قاسم نعمتی***
نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/4 |
نظر
ای یار ز دیده گشته غایب برگرد
ای هجر تو اعظم مصائب برگرد
امشب ز خدا فقط تو را می خواهم
ای آرزوی شب رغائب برگرد
***سید سعید شاهچراغی***
نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/4 |
نظر
بالاتری ز مدح و ثنا أیها النقی
ابن الرضای دوم ما أیها النقی
با حبّ تو عبادت ما عین بندگی ست
هادی آل فاطمه یا أیها النقی
دارم ولی شناسی خود را ز نور تو
مولای من ولی خدا أیها النقی
با آن نقاوت نقوی یک نگاه کن
پاکیزه کن وجود مرا أیها النقی
با صد امید همچو گدایان سامرا
پر می کشیم سوی شما أیها النقی
بخشنده تر ز حاتم طائی تویی تویی
مسکین ترم ز هرچه گدا أیها النقی
من هرچه خواستم تو عنایت نموده ای
یک حاجتم نگشته روا أیها النقی
گردد جوانی ام همه ترویج مکتبت
جانم شود فدای تو یا أیها النقی
باید برای غربت تو بی امان گریست
با ناله های حضرت صاحب زمان گریست
شرمنده از قدوم تو چشمان جاده بود
دشمن سواره آمد و پایت پیاده بود
آن ناخن شکسته و آن کاروان سرا
توهین به ساحت تو برایش چه ساده بود
بارانی ست از غم تو چشم سامرا
با دیدن تو اشک ملک بی اراده بود
وقتی که آسمان ز غمت سینه چاک شد
دیدی که عرش سر روی زانو نهاده بود
زهر ستم چه با جگر پاره پاره کرد
دیگر نفس ... نفس ... به شماره فتاده بود
شکر خدا که دشمن تو خیزران نداشت
هر چند دل ، شکسته از آن بزم باده بود
آقا بیا و با دل غرق به خون بخوان
از آن سه ساله که پدر از دست داده بود
جانش رسید بر لبش از ضربه های چوب
وقتی کنار طشت طلا ایستاده بود
آرام قلب خسته اش از دست رفته بود
چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود
***یوسف رحیمی***
نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/4 |
نظر
هر که یک جور قسمتی دارد
سامرای تو غربتی دارد
خوش به حال کسی که نوکر توست
واقعا چه سعادتی دارد!
راستی شهر سامرای شما
چند تا بچه هیئتی دارد؟
یا که دور و بر حریم شما
مردمان ولایتی دارد؟
دل من دور صحن و ایوانت
باز میل زیارتی دارد
اعتقاد من است با آن حال
حرم تو چه هیبتی دارد
با وجودی که خاکی است اما
این زیارت چه لذتی دارد
دشمن تو اگر که می دانست
با تو بودن چه عزتی دارد...
تا ابد مبتلای تو می شد
خادم سامرای تو می شد
مرد آن است باورت کرده
خویش را بنده ی درت کرده
دست های خدا ملائک را
روی گنبد کبوترت کرده
پرچمت تا همیشه پا برجاست
با دعایی که مادرت کرده
جلوه ای از رخت شده خورشید
حق تو را ذره پرورت کرده
دست حق معجزات عیسی را
رزق و روزی نوکرت کرده
به زمین خورده است و پا نشده
هر که توهین به محضرت کرده
بشکند دست های آن کس که
چون گل یاس پرپرت کرده
من بمیرم که بین بزم شراب
خون به قلب مطهرت کرده
روضه ات تا کجا کشانده مرا
پای تشت طلا کشانده مرا
دور تشت طلا چه غوغا بود
داخل تشت رأس آقا بود
دختری در کنار عمه خود
دیدگانش شبیه دریا بود
چشم های کبوتران? او
خیره در چشم های بابا بود
چقدر صورت کبودی داشت
جرمش این بود شکل زهرا بود
بس که بین مسیر افتاده
بدنش پر ز خار صحرا بود
بوی یاس مدینه می آمد
مادرش هم یقین در آن جا بود
گرچه بستند دست زینب را
پرچم او هنوز بالا بود
خیزران هم دلش به درد آمد
روی لب ها که واحسینا بود
قاری نیزه ها که قرآن خواند
چشم ها غرق در تماشا بود
تا به لب هاش خیزران می خورد
رعد و برقی در آسمان می خورد
***مهدی نظری***
* از وبلاگ حسینیه *
نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/4 |
نظر
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...