سفارش تبلیغ
صبا ویژن

روایت شهید حسن...

لبیک یا زینب_(س) ... شهدا شرمنده ایم ... یاحسین ...
بیهوده قفس را مگشایید پری نیست        
جز مُشتِ پری گوشه ی زندان اثری نیست

در دل اثر از شادی و امّید مجویید  
از شاخه ی  بشکسته ی امّید ثمری نیست

گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم    
امّا به سیه چال ، صبا را گذری نیست

گیرم که صبا را گذر افتاد ، چه گویم؟    
دیگر ز من و دردِ دل من خبری نیست

امّید رهایی چو از این بند محال است    
ناچار بجز مرگ، نجاتِ دگری نیست

ای مرگ کجایی که به دیدار من آیی    
در سینه دگر جز نفس مختصری نیست

تا بال و پری بود قفس را نگشودند   
امروز گشودند قفس را که پری نیست
***حاج علی انسانی***

نویسنده روایت شهید حسن... در دوشنبه 91/3/22 | نظر
بر سر تخته پاره دریا رفت
ناله از تخت سینه بالا رفت

چهار حمّال و آفتابِ فلک
چه بساطیست اینکه با ما رفت

جبرئیل از فلک اذان سر داد
عجّلوا عجّلوا که آقا رفت

شجر طور ساقه اش بشکست
یا که بشکسته ساق،موسا رفت

یک تن و اینهمه کفن چه کند؟
ناله از بوریا به بالا رفت
***محمد سهرابی***

نویسنده روایت شهید حسن... در دوشنبه 91/3/22 | نظر
زندان صبر بود و هوای رضای او
شوقش کشیده بود به خلوت سرای او

زندان نبود،چاه پر ازکینه بود و بس
زنده به گور کردن آیئنه بود و بس

زندان نبود یک قفس زیر خاک بود
 هر کس نفس نداشت در آنجا هلاک بود

زندان نبود ، کرب و بلای دوباره بود
یک قتلگاه مخفی پر استعاره بود

زندان نبود یوسف در بین چاه بود
زندان نبود گودی یک قتلگاه بود

زنجیر بود و آینه بود و نگاه بود
تصویر هر چه بود،کبود و سیاه بود

زنجیر را به گردن آیینه بسته اند
صحن و سرای آینه را هم شکسته اند

دیگر کسی به نور کنایه نمی زند
شلاق روی صورت آیه نمی زند

می خواستند ظلم به آل علی کنند
می خواستند روز و شبش را یکی کنند

هر کس که می رسید در آنجا ادب نداشت
جز ناسزا کلام خوشی روی لب نداشت

حتی نماز و روزه در آنجا بهانه بود
افطار روزه دار خدا تازیانه بود

باران گرفته و همه ی شب گریسته
گاهی به حال معجر زینب گریسته

زندان نبود روضه گودال یار بود
هر شب برای عمه خود بی قرار بود

حرف از اسارت و غل و زنجیر یار بود
زینب میان جمعیت نیزه دار بود

در شهر شام غیرت و شرم و حیا نبود
زندان برای دختر زهرا روا نبود
***رحمان نوازنی***

نویسنده روایت شهید حسن... در دوشنبه 91/3/22 | نظر
در سایه سار کوکب موسی بن جعفریم
ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم

فیضش به گوشه گوشه‌ی ایران رسیده است
یعنی گدای هر شب موسی بن جعفریم

هستی ماست نوکری اهل بیت او
ما خانه زاد زینب موسی بن جعفریم

قم آستان رحمت آل پیمبر است
در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم

با مهر و رأفتش دل ما را خریده است
ما بنده‌ی مُکاتَب موسی بن جعفریم

چشم امید اهل دو عالم به دست اوست
مات مرام و مشرب موسی بن جعفریم

حتی قفس براش مجال پرندگی ست
مدیون ذکر و یارب موسی بن جعفریم

دلسوخته ز ندبه‌ی چشمان خسته اش
دلخون ز ناله و تبِ موسی بن جعفریم

آتش زده به قلب پریشان، مصیبتش
با دست بسته غرق سجود است حضرتش


از طعنه های دشمن نادان چه می‌کشید
بین کویر، حضرت باران چه می‌کشید

در بند ظلم و کینه‌ی قوم ستمگری
تنها پناه عالم امکان چه می‌کشید

خورشید عشق و رحمت و نور و سخا و جود
در بین این قبیله‌ی عصیان چه می‌کشید

با پیکرش چه کرده تب تازیانه ها
با حال خسته گوشه‌ی زندان چه می‌کشید

شکر خدا که دختر مظلومه اش ندید
بابای بی شکیب و پریشان چه می‌کشید

اما دلم گرفته ز اندوه دیگری
طفل سه ساله گوشه‌ی ویران چه می‌کشید

با دیدن سر پدرش در میان طشت
هنگام بوسه بر لب عطشان چه می‌کشید

وقتی که دید چشم کبودش در آن میان
خونین شده تلاوت قرآن چه می‌کشید

می گفت با لب پر از آهی که جان نداشت:
ای کاش هیچ سنگدلی خیزران نداشت

***یوسف رحیمی***

نویسنده روایت شهید حسن... در دوشنبه 91/3/22 | نظر

به یاد یاران مفقودالاثر

مادرم هر بار برگ لاله‏اى بو مى‏کند

کوچه‏هاى منتظر را آب و جارو مى‏کند

باغ از بوى نجیب یاسمن پر مى‏شود

یادگار سینه‏ى سرخش گل به گیسو مى‏کند

شبنم شعر عطش، از برگ باور مى‏چکد

تا فلق، تبلیغ پرواز پرستو مى‏کند

هر سحر از سمت خوبیها، نسیمى مى‏وزد

گرد دل را مى‏تکاند، عشق را رو مى‏کند

تا پدر یک لب تبسم، بین ما قسمت کند

صبر را با خون دل، سنگ ترازو مى‏کند

این طرف از سینه‏ها هیهات جارو مى‏شود

قاصد ابهام آن سوتر هیاهو مى‏کند

با عطش با زخم باید عهد را تجدید کرد

ورنه، دل با لاى لاى عافیت خو مى‏کند 

 


نویسنده روایت شهید حسن... در یکشنبه 91/3/21 | نظر
من بندگی نکردم، تا بنده ام بخوانی
تو کی بدین کرامت، از خود مرا برانی

بار گنه به دوشم، لا تقنطوا به گوشم
عفوت نمی گذارد، در دوزخم کشانی

این نامه ی سیاهم، این اشک صبحگاهم
من حال خویش گفتم، تو کار خویش دانی

تو برتری که سوزی، در آتش جحیمم
من کمترم که گویم، از آتشم رهانی

مولای من ، من از تو، غیر از تو را نخواهم
تو نیز رحمتی کن، کز من مرا ستانی

پا در دو سوی گورم، دردا که از تو دورم
شاید تو از کرامت، خود را به من رسانی

عفو از کرامت توست، قهر از عدالت توست
هم عفو از تو آید، هم قهر می توانی

از بس کریم هستی، با من قرار بستی
من اشک خود فشانم، تو خشم خود نشانی


در عین رو سیاهی، خواهم از تو الهی
هم من تو را بخوانم، هم تو مرا بخوانی

میثم به در گه حق، باشد دو ارمغانت
شعری که می سرایی، اشکی که می فشانی
***استاد حاج غلامرضا سازگار

نویسنده روایت شهید حسن... در شنبه 91/3/20 | نظر
ای رفته کم‌کم از دل و جان، ناگهان بیا
مثل خدا به یاد ستمدیدگان بیا

قصد من از حیات، تماشای چشم توست
ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بیا

چشم حسود کور، سخن با کسی مگو
از من نشان بپرس ولی‌ بی‌نشان بیا

ایمان خلق و صبر مرا امتحان مکن
بی‌ آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

قلب مرا هنوز به یغما نبرده‌ای
ای راهزن دوباره به این کاروان بیا
***فاضل نظری***

نویسنده روایت شهید حسن... در شنبه 91/3/20 | نظر

اللهم الرزقنا شهادة فی سبیلک
یاعلی
گمنامی تنها برای شهرت پرست ها
درد آور است وگرنه همه اجرها
در گمنامی است
....................................
دیروز دنبال گمنامی بودیم
و امروز مواظبیم ناممان
گم نشود !!!
جبهه بوی ایمان میداد و
اینجا ایمانمان بو میدهد !
دیروز از هر چه بود گذشتیم،
امروز از هر چه بودیم!
آنجا پشت خاکریز بودیم
و اینجا در پناه میز!


نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/18 | نظر

گل ناز

تقدیم به شهید محسن سیفی

بستند از این پنجره‏ها بازترین را

بردند به انجام، سر آغازترین را

بال و پر ما ریخت همان دم که گشودند

بال و پر معراجى پروازترین را

در جنگلى از سرو، دریغا تبر مرگ

انداخته از پاى سرافرازترین را

اى چشم! تو را جرئت آن بود که بینى

بسته است اجل چشم نظر بازترین را

اى دل تو نگفتى زچه در گل بگذاریم

از جمله‏ى گل‏هاى جهان نازترین را

بر طبل عزا باز بکوبید و بیارید

با زین نگون مرکب تکتازترین را

افسوس که دمساز ، سکوت است و سکوت است

با حنجره‏ى عشق هم آوازترین را

از جمله‏ى غم‏هاى جهان داغ تو اى مرد!

داده است به من خانه براندازترین را

یادت نرود شعر ، که خالى بگذارى

در محفل خود جاى غزلسازترین را

صد شکر که صد پنجره با یاد تو باز است

بستند گر از پنجره‏ها بازترین را


نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/18 | نظر
هر که سر خدمت نگار ندارد
هر چه که هم باشد اعتبار ندارد

بحث سر دیدن کریمی یار است
ور نه گدا بودن افتخار ندارد

وقت کرم دست تو به دست گدا خورد
بهتر از این لطف روزگار ندارد

شانه بزن بیشتر به زلف کمندت
این دل ما ترس تار و مار ندارد

صبح قیامت اگر تو دلبر مایی
هیچ کسی با بهشت کار ندارد

تا که خدا هست شاه و گدا هست
شاه اگر یار ماست روزی ما هست


لطف تو باشد اگر، حساب کدام است؟!
مهر تو باشد اگر، عذاب کدام است؟!

علت خلقت تویی در عشق و گر نه
جبر کدام است و انتخاب کدام است؟!

چله ای باید گرفت تا که بفهمیم
سرکه کدام است یا شراب کدام است؟!

این پدر پیر تو چگونه بخوابد
پهلوی گهواره ی تو، خواب کدام است؟!

روی تو و روی او... چگونه بفهمیم
در وسط این دو، آفتاب کدام است؟!

هیچ کسی مثل تو وجود ندارد
مثل تو و سفره ی تو جود ندارد 


باز بینداز سمت ما نظرت را
نوکر دربار کن غلام درت را

جای تو عرش است و خاک قابل تو نیست
این طرفی کرده ای چرا گذرت را؟!

بعد چهل سال گریه کردن و هجران
این همه خوشحال کرده ای پدرت را!

بعد چهل سال، عاقبت شده وقتش
تا بگذارد به روی سینه سرت را

وای اگر وا شود ز چهره نقابت
پر کنی از کشته کشته دور و برت را

شهر پر است از حسود، حرز بینداز
یا که عوض کن مسیر رهگذرت را

در همه مولودهای قوم پیمبر
هیچ کسی نیست از تو با برکت تر


لطف تو را از ازل زیاد نوشتند
آینه ات را خدا نژاد نوشتند

خاک سر راه تو بهانه ی خلق است
خاک مرا از همین بلاد نوشتند

ایل و تبار مرا مرید نوشتند
ایل و تبار تو را مُراد نوشتند

هر چه خدا جود داشت داد به دستت
نام تو را این چنین، جواد نوشتند

یا کرم و یا جواد عبد تو هستم
حضرت باب الجواد عبد تو هستم


هفت زمین در خور کبوتر تو نیست
غیر بلندای عرش بستر تو نیست

وقت نماز شبت تجلی الله
هیچ کسی جز تو در برابر تو نیست

خواست پدر بوسه اش برای تو باشد
خوب شد این که کسی برادر تو نیست

گر چه علی اکبرِ امامِ رضایی
زخم ولی بر ضریح پیکر تو نیست

این شب جمعه بده جواب همه را
آب مگر مهریه ی مادر تو نیست

از چه علی اصغر از فرات ننوشید
از چه از آن مایه ی حیات ننوشید
*** علی اکبر لطیفیان ***

نویسنده روایت شهید حسن... در دوشنبه 91/3/8 | نظر
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
طراحی و بهینه سازی قالب : ثامن تم ( علیرضا حقیقت )