بی شک گدای خانه ات آقا شود، حسین
هر قطره زود پیش تو دریا شود، حسین!
فیض گدایی تو به هر کس نمیرسد
باید که زیر نامه اش امضا شود:"حسین"
هر کس شنید کار گنهکار با شماست
خواهد که رو سیاه دو دنیا شود، حسین
وقتی که درب خانه ی لطف تو در دل است
ما سینه میزنیم که در وا شود، حسین!
در روضه ها به قرب خداوند میرسیم
شبهای هیئتت شب احیا شود، حسین
آقا جوان سینه زنت حاجتش شده:
در کاروان کرب و بلا جا شود، حسین
از کودکیم تا دم مرگم به روی لب
تنها حسین بوده و تنها شود : حسین
ای کاش وقت مردن من! وقت احتضار
ذکر مدام بر لبم آنجا شود: "حسین..."
***سینا نژاد سلامتی***
هر قطره زود پیش تو دریا شود، حسین!
فیض گدایی تو به هر کس نمیرسد
باید که زیر نامه اش امضا شود:"حسین"
هر کس شنید کار گنهکار با شماست
خواهد که رو سیاه دو دنیا شود، حسین
وقتی که درب خانه ی لطف تو در دل است
ما سینه میزنیم که در وا شود، حسین!
در روضه ها به قرب خداوند میرسیم
شبهای هیئتت شب احیا شود، حسین
آقا جوان سینه زنت حاجتش شده:
در کاروان کرب و بلا جا شود، حسین
از کودکیم تا دم مرگم به روی لب
تنها حسین بوده و تنها شود : حسین
ای کاش وقت مردن من! وقت احتضار
ذکر مدام بر لبم آنجا شود: "حسین..."
***سینا نژاد سلامتی***
نوشته شده در تاریخ
دوشنبه 25 اردیبهشت 91 توسط کبوتر مسافر
در علم و فضیلت و ادب دریایی
در عصمت و صبر و حلم بی همتایی
سجادهی تو شمیم کوثر دارد
تو آینهی حقیقی زهرایی
*
ای روح زلال! نور کوثر داری
تو عطر گل یاس پیمبر داری
در حجب و حیا آینهی فاطمه ای
در وقت خطابه شور حیدر داری
*
ای پشت و پناه قافله، چون زینب
همراز نماز نافله، چون زینب
در شام نیفتاده ای از پا، بانو
یک لحظه در این مقابله چون زینب
*
هر چند که بی صبر و قراری بانو
هر چند غریب و داغداری بانو
در کوفهی بی کسی و شام غربت
چون کوه وقار استواری بانو
*
در روز دهم چو شمع افروخته ای
در آتش بی کسی و غم سوخته ای
تا سرحد جان حمایت از مولا را
از مادر خود فاطمه آموخته ای
*
از دیده اگرچه خون دل افشاندی
آن روز تمام کوفه را لرزاندی
ای دخت علی، هیمنهی کوفی ها
می ریخت به هر خطابه که می خواندی
*
آن روز رسیده بود جانت بر لب
می سوخت تمام پیکر تو در تب
پروانه صفت گرم طواف عشقی
ذکر لب خستهی تو: زینب زینب
*
آن ماتم بی کرانه را معنا کن
آن غربت جاودانه را معنا کن
یک بار برای زائرانت بانو
تو ضربهی تازیانه را معنا کن
*
شش ماه شبیه روضه خوان می خواندی
از غربت و داغ بی کران می خواندی
از نیزه و قتلگاه و خون می گفتی
از طشت طلا و خیزران می گفتی
***یوسف رحیمی***
در عصمت و صبر و حلم بی همتایی
سجادهی تو شمیم کوثر دارد
تو آینهی حقیقی زهرایی
*
ای روح زلال! نور کوثر داری
تو عطر گل یاس پیمبر داری
در حجب و حیا آینهی فاطمه ای
در وقت خطابه شور حیدر داری
*
ای پشت و پناه قافله، چون زینب
همراز نماز نافله، چون زینب
در شام نیفتاده ای از پا، بانو
یک لحظه در این مقابله چون زینب
*
هر چند که بی صبر و قراری بانو
هر چند غریب و داغداری بانو
در کوفهی بی کسی و شام غربت
چون کوه وقار استواری بانو
*
در روز دهم چو شمع افروخته ای
در آتش بی کسی و غم سوخته ای
تا سرحد جان حمایت از مولا را
از مادر خود فاطمه آموخته ای
*
از دیده اگرچه خون دل افشاندی
آن روز تمام کوفه را لرزاندی
ای دخت علی، هیمنهی کوفی ها
می ریخت به هر خطابه که می خواندی
*
آن روز رسیده بود جانت بر لب
می سوخت تمام پیکر تو در تب
پروانه صفت گرم طواف عشقی
ذکر لب خستهی تو: زینب زینب
*
آن ماتم بی کرانه را معنا کن
آن غربت جاودانه را معنا کن
یک بار برای زائرانت بانو
تو ضربهی تازیانه را معنا کن
*
شش ماه شبیه روضه خوان می خواندی
از غربت و داغ بی کران می خواندی
از نیزه و قتلگاه و خون می گفتی
از طشت طلا و خیزران می گفتی
***یوسف رحیمی***
نوشته شده در تاریخ
دوشنبه 25 اردیبهشت 91 توسط کبوتر مسافر
ای مقـــامت فـراتـر از مریــــم
ای شکوهـت رسـاتـر از حــــوا
ام کلثــوم ! خواهــر زینب
عصمت الله دوم زهــــرا
*
پیش پایـت تــــمام حـــور و ملـــک
در رکـــــوع و سجـــــود افتـــــاده
نســل برتـر ز خانــــواده نـــــور..!
دخت مـولا و فاطمـه زاده
*
ای حجابت فرشته را چادر
حوریان در طواف معجر تو
آن قدر ناز داری ای بانو..!
بال جبریل فرش معبـر تو
*
از نفسهایت ای نسیم بهشت..!
بــوی عطــر و گــلاب می آیــــد
التمــاس دعـای نیمــه شبـــان
سوی تو مستجـــــاب می آیــد
*
تو کجـــــا و تبـــــار ناپـاکان....!؟
تـو ملیکـه ز عالــم ملکـــــــوت!
تـو بهشتـی چـه نسبتی داری
به کویــر و به دوزخ و برهــوت؟
*
قرص خورشید و زمهیر سیاه...!؟
جمع ایمان و کفـر ممکن نیست
هرکـــه ایــن قصـه را کنـد بــاور
به خدا شیعه نیست مؤمن نیست
*
انتــهـای عــروج جبـرائـــیل
اولیــن پــله مقــــام شمــا
کربـلا زنـده مانـده امــا، بـا
خطبه زینب و کلام شمـا
*
مثل زینب غروب عاشورا
داغـــــدار بـــــرادرت بـــودی
آمــــدی در حوالـــی گـــودال
و کمک حـــال مـــادرت بودی
*
دست سنگین عصر عاشورا
روی مـــاه تو را کبـود، نمود
آن طرف زینبی که بود سپـر
این طرف تو میان آتش و دود
*
مثل زینب میان بزم شراب
تکیـــه گــاه یتیــم اربـابــــــی
کربلا؛ کوفه؛ شام؛ کرب و بلا
تا مـدینـه چـو مـاه، می تابی
*
زینـب و تـــــو؛ مکمــــل عشـقـیـــد
تو درخشــنده؛ زینب المــاس است
ادبـــت در مـقــابــــــل خـــواهــر
در مثل، چون حسیـن و عباس است
***یاسر حوتی***
ای شکوهـت رسـاتـر از حــــوا
ام کلثــوم ! خواهــر زینب
عصمت الله دوم زهــــرا
*
پیش پایـت تــــمام حـــور و ملـــک
در رکـــــوع و سجـــــود افتـــــاده
نســل برتـر ز خانــــواده نـــــور..!
دخت مـولا و فاطمـه زاده
*
ای حجابت فرشته را چادر
حوریان در طواف معجر تو
آن قدر ناز داری ای بانو..!
بال جبریل فرش معبـر تو
*
از نفسهایت ای نسیم بهشت..!
بــوی عطــر و گــلاب می آیــــد
التمــاس دعـای نیمــه شبـــان
سوی تو مستجـــــاب می آیــد
*
تو کجـــــا و تبـــــار ناپـاکان....!؟
تـو ملیکـه ز عالــم ملکـــــــوت!
تـو بهشتـی چـه نسبتی داری
به کویــر و به دوزخ و برهــوت؟
*
قرص خورشید و زمهیر سیاه...!؟
جمع ایمان و کفـر ممکن نیست
هرکـــه ایــن قصـه را کنـد بــاور
به خدا شیعه نیست مؤمن نیست
*
انتــهـای عــروج جبـرائـــیل
اولیــن پــله مقــــام شمــا
کربـلا زنـده مانـده امــا، بـا
خطبه زینب و کلام شمـا
*
مثل زینب غروب عاشورا
داغـــــدار بـــــرادرت بـــودی
آمــــدی در حوالـــی گـــودال
و کمک حـــال مـــادرت بودی
*
دست سنگین عصر عاشورا
روی مـــاه تو را کبـود، نمود
آن طرف زینبی که بود سپـر
این طرف تو میان آتش و دود
*
مثل زینب میان بزم شراب
تکیـــه گــاه یتیــم اربـابــــــی
کربلا؛ کوفه؛ شام؛ کرب و بلا
تا مـدینـه چـو مـاه، می تابی
*
زینـب و تـــــو؛ مکمــــل عشـقـیـــد
تو درخشــنده؛ زینب المــاس است
ادبـــت در مـقــابــــــل خـــواهــر
در مثل، چون حسیـن و عباس است
***یاسر حوتی***
نوشته شده در تاریخ
دوشنبه 25 اردیبهشت 91 توسط کبوتر مسافر
دلبر آن است که خون ریزد و تاوان ندهد
یا اگر هم بدهد خون عزیزان ندهد
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
بکش امروز که جز تیغ تو فرمان ندهد
گفته بودم که شوم مَحرم این خانه، نشد
چه توان کرد ؟ حسین است و ره آسان ندهد
زخم اگر نیست به دل، گریه ندارد نمکی
بی نمک را سر این سفره کسی نان ندهد
هر که خالی شود از خویش دهد شور نشور
هیچ کس شور ز دل همچو نمکدان ندهد
شهر ری مملکت توست به جان تو قسم
کس خراج سر زلف تو به جز جان ندهد
عشقم این است که من خانه به ری ساخته ام
گریه هر جا که کنم لذت تهران ندهد
صله ها داده ام از اشک به دربان حسین
گرچه گویند گدا باج به سلطان ندهد
بر حذر باش که در حشر به نی جا نکنی
سعی کن مادرت از دیدن تو جان ندهد
بَلَدُالله من آن دیده ی فتان شماست
ابرویت گرچه امانی به ضعیفان ندهد
هر قدر شور گرفتید حلال دمتان
لیک شوری اثر ذکر حسین جان ندهد
***محمد سهرابی***
یا اگر هم بدهد خون عزیزان ندهد
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
بکش امروز که جز تیغ تو فرمان ندهد
گفته بودم که شوم مَحرم این خانه، نشد
چه توان کرد ؟ حسین است و ره آسان ندهد
زخم اگر نیست به دل، گریه ندارد نمکی
بی نمک را سر این سفره کسی نان ندهد
هر که خالی شود از خویش دهد شور نشور
هیچ کس شور ز دل همچو نمکدان ندهد
شهر ری مملکت توست به جان تو قسم
کس خراج سر زلف تو به جز جان ندهد
عشقم این است که من خانه به ری ساخته ام
گریه هر جا که کنم لذت تهران ندهد
صله ها داده ام از اشک به دربان حسین
گرچه گویند گدا باج به سلطان ندهد
بر حذر باش که در حشر به نی جا نکنی
سعی کن مادرت از دیدن تو جان ندهد
بَلَدُالله من آن دیده ی فتان شماست
ابرویت گرچه امانی به ضعیفان ندهد
هر قدر شور گرفتید حلال دمتان
لیک شوری اثر ذکر حسین جان ندهد
***محمد سهرابی***
نوشته شده در تاریخ
یکشنبه 24 اردیبهشت 91 توسط کبوتر مسافر
نوشته شده در تاریخ
یکشنبه 24 اردیبهشت 91 توسط کبوتر مسافر



