روایت شهید حسن...

لبیک یا زینب_(س) ... شهدا شرمنده ایم ... یاحسین ...
بالی در آسمان نگاهت به ما بده
یا نه! به این گیاه کمی هم هوا بده

اصلا در آفتاب گنه پس بگیر و بعد
در سایه های دور و بر خویش جا بده

سنگ فراق و سینه ی من،طاقتم کم است
بغضم شکسته است نگو شیشه را بده

باز است شوق پنجره هر وقت رد شدی
امشب به سنگ فرش دلم ردپا بده

دست خودم که نیست، شب جمعه آمده
اصلا مرا بگیر و به من کربلا بده
***روح الله عیوضی***

نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/25 | نظر
زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم
بایداین بار به غوغای قیامت برسم

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش
لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد
که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز
اینچنین کال نمانم به شهادت برسم
***محمد مهدی سیار***

نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/25 | نظر
در میان هلهله سوز و نوا گم می شود
زیر ضرب تازیانه ناله ها گم می شود

بس که بازی می کند زنجیر ها با گردنم
در گلویم گریه های بی صدا گم می شود

در دل شب بارها آمد نمازم را شکست
در میان قهقه صوت دعا گم می شود

چهار چوب پیکرم بشکسته و لاغر شدم
وقت سجده پیکرم زیر عبا گم می شود

تازه فهمیدم چرا در وقت سیلی خوردنش
راه مادر در میان کوچه ها گم می شود

بین تارکی شب چون ضربه خوردم آگهم
آه، در سینه به ضرب بی هوا گم می شود

از یهودی ضربه خوردم خوب می دانم چرا
گوشوار بچه ها در کربلا گم می شود
***قاسم نعمتی***

نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/25 | نظر
می خواستند داغ تو را شعله ور کنند
وقتی که سوختی همه را با خبر کنند
می خواستند دفن شوی زیر خاکها
تا زنده زنده از سر خاکت گذر کنند
می خواستند شام غریبان بپا کنند
تا بچه های فاطمه را در به در کنند
از ناسزا بگو که چه آورده بر سرت
می خواستند باز تو را خونجگر کنند
زنجیر دست شما بسته باشد و
مثل مدینه فاطمه ات را سپر کنند
قوم یهود را به مصافت کشیده اند
تا تازیانه ها به مراتب اثر کنند
حالا بیا بگو که ملائک یکی یکی
فکری برای این تن بی پال و پر کنند
این اشک ها مسافر یک جسم بی سرند
وقتش رسیده است به آنجا سفر کنند

***رحمان نوازنی***

دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت
از بال من شکسته ترین آفرید و رفت
خون گلوی زیر فشارم که تازه بود
با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت
بد کاره ای به خاک مناجات سر گذاشت
وقتی صدای بندگی ام را شنید و رفت
راضی نشد به بالش سختی که داشتم
زنجیرهای زیر سرم را کشید و رفت
شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود
با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت
روزم لگد نخورده به آخر نمی رسید
با درد بود اگر شب و روزم رسید و رفت
دیروز صبح با نوک شلاق پا شدم
پلکم به زخم رو زد و در خون طپید و رفت
از چند جا ضریح تنم متصل نبود
پهلوی هم مرا وسط تخته چید و رفت
تابوت از شکستگی ام کار می گرفت
گاهی سرم به گوشه ی دیوار می گرفت

***علی اکبر لطیفیان***

نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/25 | نظر
زیر بار کینه پرپر شد ولی نفرین نکرد
در قفس ماند و کبوتر شد ولی نفرین نکرد

روزهای تیره هریک شب‌تر از دیروز تار
در میان دخمه‌ای سر شد ولی نفرین نکرد

هرچه آن صیادها را صید خود کرد این شکار
روزی‌اش یک دام دیگر شد ولی نفرین نکرد
 
روزه‌‌ی غم سجده‌ی غم شکر غم افطار غم
زندگی با غم برابر شد ولی نفرین نکرد

وای اگر نفرین کند دنیا جهنم می‌شود
از جهنم وضع بدتر شد ولی نفرین نکرد

وقت افطار آمد و دیدم که خرماها چطور
یک به یک در سینه خنجر شد ولی نفرین نکرد

هی به خود پیچید و لحظه لحظه با اکسیر زهر
چهره‌ی زردش طلا‌تر شد ولی نفرین نکرد

آن دم بی بازدم چون آتشی رفت و سپس
آنچه باید می‌شد آخر شد ولی نفرین نکرد
***سادات هاشمی***

نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/25 | نظر
غنچه های باغ چشمم را که پرپر میکنم
دامـن سبــز مصــلاّ را معطّــر میکنم

درمیان موج غم، تا بیخود از خود می شوم
هرچه گل دارم به باغ دیده ، پرپر میکنم

درحصار غم شدم زندانی و با سوز جان
گریه ها برغُربت موسی بن جعفر میکنم

آن که عمری گفت با یزدان در آن خلوت سرا
شب همه شب عمر را با یاد تو سر میکنم

ای فروغ روی تو روشنگر شبهای تار
ظلمت شب را به یاد تو منور میکنم

مانع پرواز من این محبس تاریک نیست
چون دل خود را به سوی تو کبوتر میکنم

گرچه غمهای دلم از حد گذشته باز هم
یادغم های دل غمگین مادر میکنم

ازغل و زنجیر سنگین تر بود بار فراق
شام رامن باامید وصل تو سر میکنم

جان خود را در ره توحید مانند علی
ای «وفائی» هدیه بر درگاه داور میکنم
***هاشم وفائی***

نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/25 | نظر
ابتدا چشمان خود را رو به چشمم باز کن
بعد از آن با چشم هایت دلبری آغاز کن

آه ای موسی ترین! پیغمبرا! عالی مقام!
دست خود را در گریبانت ببر اعجاز کن

من گناهی کرده ام! رقصیده ام ساغر به دست
دست و پا گم کرده بودم پیش تو! اغماض کن...

بال هایت سبزتر از گنبد خضرایی ات
سبز گنبد! بال بگشا تا دلم پرواز کن

ای قمر! زیبا بشر، خورشید! شمس مستمر!
ای شکر اندر شکر کمتر برایم ناز کن

شهد شیرین! کوکب دین! گریه هایت را بخوان
خنده هایت را سپس لفافه ی الفاظ کن...

بغض ها دارم ولی اشکم نمی آید چرا؟
سوره ای مکّی بخوان و بغض من را باز کن
***وحیده افضلی***

نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/25 | نظر
احوال من از این تن تب دار روشن است
زندان من به چشم گهربار روشن است

از صبح تا غروب که حبسم به زیر خاک
تا صبح حالم از دم افطار روشن است

این سال ها که سخت گذشته برای من
دم به دمش ز آه شرربار روشن است

یک جا بلای شیعه به جانم خریده ام
آثار آن به جسم من زار روشن است

معلوم تا شود به سر من چه آمده
از صورتم که خورده به دیوار روشن است

حرفی ز استخوان صبورم نمی زنم
از ساق پام شدت آزار روشن است

جسمم کبود هست ولی غیر عادی است
حتی به زیر سایه ی دیوار روشن است

زنجیر را که عضو جدید تنم شده
پنهان نکرده ام ، همه اسرار روشن است

من دیده بسته ام به همه، غیر فاطمه
چشمم فقط به دیدن دلدار روشن است
***رضا رسول زاده***

نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/25 | نظر
عطر یاس از گوشه زندان هارون می چکد
سوی لیلا سوز نجواهای مجنون می چکد

بند بند آسمان را سلسله در بند داشت
زین جسارت اشک از چشمان گردون می چکد

با نگاهی ذکر آن رقاصه  "یا قدوس" شد
بر همه ثابت شد از چشمانش افسون می چکد

او که عالم رزق می گیرد ز گوشه چشم او
حال از سوز صدایش آه محزون می چکد

هر سحر با تازیانه روزه داری می کند
موقع افطار از کنج لبش خون می چکد

پشت در استاده سندی بی حیا و بی شرف
ناروا و ناسزا از کام ملعون می چکد

گوییا زهرا به دیدارش رسیده کاین چنین ..
... عطر یاس از گوشه زندان هارون می چکد

تشنه لب در کنج زندان دم گرفته "یا حسین"
یاد شاه تشنه لب از دیده اش خون می چکد
***ناصر شهریاری***

نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/25 | نظر
ازهمان روز ازل خاک مرا ، آب  تو را
دست معمار از احسان به هم آمیخته است

وشدی باب حوائج ، و شدم سائل تو
دستها را به عبای تو در آویخته است

آسمان جای شما بود ، ولی حیف چه شد ...
... آب باران به دل چاه فرو ریخته است ؟

من از این واقعه تا روز جزا حیرانم
***
و بنا بود که محراب دعایت بشود
ولی افسوس در این چاه زمینگیر شدی

صورتت رنگ عوض کرده ، عذارت نیلی است
چه بلائی به سرت آمده که پیر شدی ؟

توهمانی که به جبریل پر و بال دهد
پس چگونه بنویسیم که زنجیر شدی..!؟

من تورا بانی جبرئیل امین می دانم
***
چارده سال تو را گوشه زندان دیدم
چارده قرن اگر گریه کنم باز کم است

استخوانهات چو گیسوت مجعد شده اند
این هم از همرهی آهن و زنجیر و نـم است

و شنیدم بدنت چون پر گل نازک شد
زیر این نازکِ گل ، قامت خورشید خم است

در عزایت همه ی عمر رثا می خوانم
***
چه غریبانه روی تخته‌ی در می رفتی
بال و پرهای پرستوئی ات  هر جا می ریخت

دهنی یخ زده آن روز جگر ها را سوخت
آتشی تلخ به کام همه دنیا می ریخت

پسری آمده بود و ... پدری را می برد...
... اشکها بود که در غصه بابا می ریخت

باز  از گریه معصومه ی تو گریانم
***
تا نوشتم در و آتش ، قلم از سینه شکست
... عرق خجلت پیشانی دنیا می ریخت...

گرچه باور نتوان کرد ولی دیده شده ست
رد پای گل  نی را که به صحرا می ریخت

سال ها در پی این نیزه‌ی سرگردانم
تامگر لب بگشاید بشود قرآنم
***یاسر حوتی***

نویسنده روایت شهید حسن... در پنج شنبه 91/3/25 | نظر
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
طراحی و بهینه سازی قالب : ثامن تم ( علیرضا حقیقت )