روایت شهید حسن...

لبیک یا زینب_(س) ... شهدا شرمنده ایم ... یاحسین ...
فقط نه قلب زنِ زشت کاره میشِکند
که در غمم دلِ هر سنگ خاره میشِکند

چنان زده است که بعضی از استخوانهایم
ترک ترک شده با یک اشاره میشکند

کشیده خوردم و امروز خوب فهمیدم
میان گوش چرا گوشواره میشکند

من از شکنجه گرم راضی ام که میزندم
چرا که حرمت ما را نظاره میشکند

فشار این غل و زنجیر ساق پایم را
هنوز جوش نخورده دوباره میشکند

بگو به زهر بیاید که قفل این زندان
از آتش جگر پاره پاره میشکند

یکی یکی همه ی میله های سخت قفس
نفس بیافتد اگر در شماره میشکند
***مصطفی متولی***

نویسنده روایت شهید حسن... در شنبه 91/3/27 | نظر
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
طراحی و بهینه سازی قالب : ثامن تم ( علیرضا حقیقت )