سفارش تبلیغ
صبا ویژن

روایت شهید حسن...

لبیک یا زینب_(س) ... شهدا شرمنده ایم ... یاحسین ...
زندان صبر بود و هوای رضای او
شوقش کشیده بود به خلوت سرای او

زندان نبود،چاه پر ازکینه بود و بس
زنده به گور کردن آیئنه بود و بس

زندان نبود یک قفس زیر خاک بود
 هر کس نفس نداشت در آنجا هلاک بود

زندان نبود ، کرب و بلای دوباره بود
یک قتلگاه مخفی پر استعاره بود

زندان نبود یوسف در بین چاه بود
زندان نبود گودی یک قتلگاه بود

زنجیر بود و آینه بود و نگاه بود
تصویر هر چه بود،کبود و سیاه بود

زنجیر را به گردن آیینه بسته اند
صحن و سرای آینه را هم شکسته اند

دیگر کسی به نور کنایه نمی زند
شلاق روی صورت آیه نمی زند

می خواستند ظلم به آل علی کنند
می خواستند روز و شبش را یکی کنند

هر کس که می رسید در آنجا ادب نداشت
جز ناسزا کلام خوشی روی لب نداشت

حتی نماز و روزه در آنجا بهانه بود
افطار روزه دار خدا تازیانه بود

باران گرفته و همه ی شب گریسته
گاهی به حال معجر زینب گریسته

زندان نبود روضه گودال یار بود
هر شب برای عمه خود بی قرار بود

حرف از اسارت و غل و زنجیر یار بود
زینب میان جمعیت نیزه دار بود

در شهر شام غیرت و شرم و حیا نبود
زندان برای دختر زهرا روا نبود
***رحمان نوازنی***

نویسنده روایت شهید حسن... در دوشنبه 91/3/22 | نظر
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
طراحی و بهینه سازی قالب : ثامن تم ( علیرضا حقیقت )