روایت شهید حسن...

لبیک یا زینب_(س) ... شهدا شرمنده ایم ... یاحسین ...

گروه تفحص

سفر کرده‏ام تا بجویم سرت را

و شاید در این خاکها پیکرت را

من اینجایم اى آشناى برادر

همان جا که دادى به من دفترت را

همان جا که با اشک و اندوه خواندى‏

برایم غزلواره‏ى آخرت را

کجایى که چندى است نشنیده‏ام من‏

دعاهاى پر سوز و درد آورت را

همین تپه را باید آیا بکاوم‏

که پیدا کنم نیمه‏ى دیگرم را

تفنگت، پلاکت همین جاست اما

ندیدیم تسبیح و انگشترت را

تو را زنده زنده مگر دفن کردند

که بستند دستان و پا و سرت را

پس از این من اى کاش هرگز نبینم‏

نگاه به درمانده مادرت را

 


نویسنده روایت شهید حسن... در چهارشنبه 90/5/5 | نظر
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
طراحی و بهینه سازی قالب : ثامن تم ( علیرضا حقیقت )